ماه مرداد که با سرعت سپری شد و وارد شهریور ماه شدیم که همیشه یاداور مسافرت های پایانی تابستان و خرید برای ماه مهر است . پنجشنبه عروسی یکی از همکاران بود که خوب بود و جمعه صبح با خانواده به سمت رشت حرکت کردیم حدود ۵ صبح حرکت کردیم بین راه برای صبحانه توقف کردیم و رودبار هم برای خوردن زیتون و حدود ساعت ۱۱ رسیدیم رشت و قرار گذاشتیم خانواده صباخانم اینا هم اومدن و همگی ناهار را در جنگل زیبایی در ۵ کیلومتری رشت خوردیم که مامانم ته چین خوشمزه ای درست کرده بود جای همه خالی  و بعد از ناهار و استراحت به انزلی و منطقه ازاد رفتیم و شب را در خانه صباخانم اینا بودیم . صبح ساعت حدود ۷ حرکت کردیم به سمت جاده زیبای اسالم به خلخال واقعا زیبا بود به وسط جاده که رسیدیم تابلوی نهالستان پیرسون را رفتیم تا انتها که بازم زیباتر و زیباتر بود و بعد از انجا به سمت اردبیل حرکت کردیم ناهار را در بین راه خوردیم و رفتیم تا رسیدیم به آبگرم کوثر و رفتیم استخر بسیار تمیز و عالی بود پارسا عاشق استخر شده بود و همش با خوشحالی تعریف می کرد و می گفت بازم بریم.

 

 

 

 

بعد از ان حرکت کردیم و شب رفتیم سراب خونه یکی از دوستان که واقعا خوش گذشت و خیلی خیلی سرابی ها مهمان نواز بودند

صبح روز بعد حرکت کردیم به سمت تبریز و تبریز بودیم ناهار را در رستوران های تبریز بودیم ولی چون شلوغ بود برگشتیم به سمت سرعین و رفتیم ابگرم و بعد ان دیزی خوشمزه ای با اش دوغ خوردیم

 

 

شب هم اردبیل خونه دوستان بودیم  و لباسی از جنس پوست گرگ اقای خیاط اردبیلی دوخته بود و پارسا که  داره ادای گرگ را درمی اره

و برگشت نیز از جاده حیران برگشتیم که واقعا زیبا بود و شب هم رشت پیش دوستان بودیم و صبح به سمت خانه حرکت کردیم مسافرت بسیار فشرده ای بود ولی خیلی خیلی خوش گذشت جای همه خالی

پارسا در حال  رقصیدن با اهنگهای ترکی که در کل مسیر همینطور بود

این چند روز هم دوستانمون از بندر گناوه پیش ما بودند و  ما را خوشحال کردند


هفته قبل پارسا را بردیم اتلیه که عکسهای بسیار زیبایی شد و چقدر از دستش خندیدیم به قول خانم و اقای عکاس این پسر فقط به درد مدل می خوره 

شیرینکاریهای پارساطلا

چند روز پیش داشتیم می رفتیم می گه مامان اینجا چی نوشته می گم داروخانه شبانه روزی می گه یعنی صبح روزی نیست

می گه مامان پس کی می خوای من و سورپرایز کنی تبلت بخری

میگه مامان من هیچ وقت ماشینم را نمیشروفم یعنی نمیفروشم

علاقه بسیار زیادی به اشپزی پیدا کرده همش می گه من غذا می پزم و مشغوله و گاهی انقدر اروم با خودش بازی می کنه که ساعتها فقط نگاهش می کنیم

ولی جدیدا کمی ترسو شده هر جا می ره می گه تو هم بیا . چند روز پیش مامانم بهش می گه پارسا برادر دوست داری می گه نه می خوام خودم باشم می گه خواهر چی می گه ااااااااااااااااااا نمی خوام