بوی ماه مهر و 53 ماهگی پارساطلا
دیگه واقعا بوی ماه مهر حس می شه بوی دفتر و کتاب و صدای بچه ها در حیاط مدرسه یاد خودمون افتادم چقدر زود گذشت خیلی زود ۱۸ سال درس خوندیم تا کارشناسی ارشد گرفتیم ولی انگار همین دیروز بود. پارسای من هم از اول مهر ماه باید بره مهد کودک البته کلاس پیش یک و سال بعد پیش دبستانی ۲ و بعد کلاس اول . درسته تا کلاس اول نرفتن هنوز خیلی مقررات مدرسه رفتن ندارن ولی می شه گفت بازم مدرسه ای شدن .
پارساطلا در عروسی دوست بابا(عمو شهرام)
این متن زیبا را در وبلاگ یکی از دوستان خوندم و دلم گرفت
مادامی که این اطفال در کنارت هستند ,تا می
توانی دوستشان بدار ,
خود را فراموش کن و به ایشان خدمت نما
شفقت فراوان خود را از آنها دریغ مدار ,
مادام که این موهبت با توست قدرش را بدان
ونگذار هیچ یک از رفتار کودکانه آنها بدون قدر دانی بماند ,
این شادمانی که اکنون در دست توست مدت زیادی نخواهد ماند .
این دستان نرم کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالی که در آفتاب قدم میزنی همیشه با تو نخواهد بود , همین گونه این پاهای کوچکی که در کنارت می دوند , و یا صداهای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو می کنند تا ابد نیستند.
این صورت های قابل اعتماد که به طرف تو توجه می کنند , یا بازوان کوچکی که بر گردن تو حلقه می شوند و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند دایمی نیستند.همینطور بدنهای کوچکی که در کنار تو زانو می زنند و مناجات زمزمه می کنند همیشگی نخواهند بود.
قلب خودت را برایشان ارزانی دار , روزهایشان را از شادی پر کن . در خوشی و شادمانی معصومانه ایشان شریک باش , طفولیت جز روزی بیش نیست آگاه باش که برای همیشه از دست خواهد رفت
اولین روز دبستان بازگرد! کودکی ها شادوخندان بازگرد!
درس های سال اول ساده بود!آب رابابا به سارا داده بود!
درس پندآموزروباه و خروس!روبه مکارو دزدوچاپلوس!
باوجود سوزوسرمای شدید!ریزعلی پیرهن از تن میدرید!
تا درون نیمکت جامیشدیم!ماپراز تصمیم کبرا میشدیم!
کاش میشد باز کوچک میشدیم!لااقل یکروز کودک میشدیم!
مهر برهمه بچه مدرسه ای های قدیمی مبارک
این وبلاگ به خاطر اینه که پسرم بدونه مامان همیشه به یادشه من و بابا رضا در 3 دی 83 با هم عروسی کردیم و خدا پارسا خوشگله را 29 فروردین 88 به ما هدیه نمود و زندگی ما شیرین تر شد